تبلیغات اینترنتیclose
تــو بي نهايت شب وقتي نگات مي خنديد( ( نیلوفر لاری پور ))
پیچک ( نیلوفر لاری پور )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بي نهايت شب
 
تــو بي نهايت شب وقتي نگات مي خنديد
چشمــاي خيره ي مـن اندوه تــو نمي ديـد

چـرا غـريـبـه بـودم بــا غــربـت نـگاهـت
تصويــرمو نديدم تــو چشـم بــي گـنـاهت

کاشکـي بـراي قلبت يه آسمون مي ساختم
روح بــزرگ تــو رو چــرا نمـي شناختم

آيينه گـريـه مي کرد وقتـي تو رو شکستم
ستــاره پشت در بـــود وقتـي درارو بستم

تــو بــودي و سکوت و غروب سرد پاييز
باغچه رو زيرورو کرد برگهاي زرد پاييز

 حالا مـــنِ غريــبـه دنـبــال تـــو مـي گـردم
 بــا قلبِ آسمونيت کمک کــن تــا بــرگـردم

 

نیلوفر لاری پور

http://www.mabood.blogfa.com/8607.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار نیلوفر لاری پوری -4, | بازديد : 202